، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه سن داره

شیرینی زندگی من و بابایی

مردم و زنده شدم

1393/7/4 18:33
نویسنده : الی
250 بازدید
اشتراک گذاری

پسر گلم سلاممحبت

مامانی امروز هممون رو ترسوندی. از وقتی از خواب بیدار شدم اصلا تکون نخوردی همه راه هایی رو که برا تکون خوردنت بلد بودم رو انجام دادم اما انگار نه انگارگریهغمگین

داشتم سکته میکردم طفلکی بابایی هم خیلی ترسیده بود.

من و بابایی رفتیم بیمارستان الزهرا خاله جونم از خونشون اومد اونجا، ازت نوار قلبی (nst) گرفتن که خوشبختانه سالم بود و یک سونوگرافی هم نوشتن که شکر خدا نرمال بود.آرامبغل

شیرینم انگار تو هم خسته شده بودی آخه مامانی شب قبلش تا ساعت 4 بیدار بود تو هم با من بیدار بودی و ورجه وورجه میکردی واسه همون صبح استراحت میکردی. خوشگلم اون روز تا شب 2 -3 تا بیشتر لگد نزدی.

البته تو بیمارستان گفتن اون امپولایی که زده بودم(بتامتازون) خودش باعث کاهش تحرک جنین میشه.

راستی یادم رفت علت دیر خوابیدنمو بهت بگم داریم خونمون رو رنگ میکنیم. بابایی بعد اینکه از سر کار میاد رنگ کردن رو شروع میکنه که عمو هادی هم کمکش میکنه دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن این چند روز خیلی خیلی بهشون زحمت دادیم.

عزیزکم همه سعی و تلاشمون اینه که تا قبل از اومدنت خونمون رو خوشگل و مرتب بکنیم

راستی همه ازم قول گرفتن که من زود بخوابم و منتظر بابایی نشم تا شما هم بتونی استراحت کنی 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)