من و بی خبری
سلام شیرینی زندگیم
این اولین مطلبی که برات می نویسم امیدوارم که از وبلاگت خوشت بیاد
عزیز مادر تو وقتی اومدی تو دلم که اصلا انتظارشو نداشتم یعنی خدا بهمون یه عیدی توپ توپ داد که تا آخر عمرمون هم شکرگزارش باشیم بازم کمه
نازنینم خیلی خوشحالم که نوروز 93 یه خانواده 3 نفری بودیم البته من و بابایی خبر نداشتیم و 16 فروردین از اومدنت خبر دار شدیم
من اومدن شما رو به جمعمون مدیون بزرگی و مهربونی امام رضا هستم چون تعطیلات نوروز مشهد بودیم و تو هم باهام بودی و من بی خبر بودم ، همونجا امام رضا رو به بزرگیش قسم دادم تا پیش خدا شفاعتمو بکنه و فرشتمو بهم برسونه که قربونش برم دست خالی برنگردوندم
وقتی من و بابایی فهمیدیم اومدی تو دلم سر از پا نمیشناختیم و همون روز هم به خانواده مامانی . بابایی خبر اومدنت رو دادیم و اونارم تو خوشحالیمون شریک کردیم
خدارو قسم میدم به بزرگی امام رضا که آغوش هیچ مادری رو خالی نذاره و با لطف خودش دامن همه منتظرا رو سبز کنه(آمین)
انشالله در پست های بعدی همه حس و حالمو برات مینویسم نفسم


من و بی خبری 
